از
کنسرت سلین دیون که بیرون آمدم، آنقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور هفت صبح
شد و چطور از متروی استانبول سر در آوردم. همینقدر میدانم که مثل مرد و
زن جوان انگلیسی کنار دستم در هواپیما به خواب عمیقی فرو رفتم تا هفت صبح.
چون مرد جوان هم در حالی که برای خمیازهای کشدار دست چپش را به دهانش
برده بود، با آن دست دیگر بازوی زن جوان را مینواخت تا بیدارش کند.
گذشته
از مهماندار پرواز ترکی که بی حال و کمی بیتوجه بود و گردنم که به خاطر
یک طرفی به خواب رفتن، درد میکرد، مشکل چندانی نداشتم.
این
دوتا دیشبش حسابی گل گفتند، هر چند که نمیشود سه بعد از نیمه شب را دیگر
شب دانست. صبح موقع ترک هواپیما دو بار کیف دستی سنگین یک مسافر از بالا
روی پشتی صندلی زن افتاد و هر دوبار اتفاق ویژهای نیفتاد. هر که دور و بر
بود، لبخندی تحویل دیگری داد و دوباره همگی برای ترک هواپیما به سایرین
پیوستند.
سالن ترانزیت موقع ترک دبی شلوغ بود و سر گیجه آور. چند مسافر راههای طولانی روی زمین خوابیده بودند، من کتم را محکم کشیده بودم و دست به سینه منتظر اعلام بلندگو بودم. سوز شب از نیمه گذشته از پارچه عبور میکند و به بدن گرم میرسد. لرز به سراغ آدم میآید. موقع کنسرت روی چمنها، وقتی آهنگ "من زندهام" را میخواند، از این هم سردتر بود.
هفت
صبح بدون این که مقصود ویژهای برای ترک سالن فرودگاه داشته باشم، سالن و
فروشگاه بدون عوارض گمرکی را وراندازی کردم و پلههای مترو را تا واگنهای
پراز آدمهای خواب آلودی که سر کار میرفتند، سرازیر شدم. سالن ایستگاه
خاکستری و سرد بود، همانطور که دلم میخواست باشد.
به آدمهای حقیری فکر می کنم که در رویای پیمودن اقیانوس در گودال آبی دست و پا می زنند و هیچگاه به کناره نمی رسند. آدمهای حقیری که هراز گاهی با صدای ویز ویز نچسبی پیدایشان می شود و دوری بالای سر آدم می زنند و به کیشی دور می شوند. آنها روزگار خوشی ندارند چون هرگز روزگار خوشی برای دیگران آرزو نکرده اند. دزدان بی چراغ خلقی را به دزدی متهم می کنند و کناری می ایستند. از ظلمی که بر آنها رفته می نالند حال آنکه خود ظلم را بر دیگران روا می دارند. دارم تمرین زیادی می کنم تا همه آدمها را با همه افکارشان بپذیرم و اگر خودم دارم در مردابی می گندم راضی به گندیدن دیگران در مرداب نباشم.
خلق عجیبی هستیم. وقتی توان رشد کردن نداریم، لحظه ای تعالی دیگران را تاب نمی آوریم... می گذاریم همگی دسته جمعی بگندیم.